برف سنگینی میبارید و روی ریلها مینشست. قطار در تاریکی شب مسیر خود را آرام ادامه میداد. نور زرد چراغهای واگن روی شیشههای یخزده میافتاد و صدای برخورد دانههای برف با پنجره سکوت سنگین قطار را پر کرده بود.
بیشتر مسافران خواب بودند. تنها صدای حرکت چرخها روی ریل و گاهی قدمهای مأمور قطار در راهرو شنیده میشد.
«مارکیوس هیوز»، کارآگاه بازنشستهٔ ادارهٔ جنایی، برای اولینبار بعد از سالها پیگیری پروندههای سخت و خطرناک، تصمیم گرفته بود سفر آرامی داشته باشد. او فکر میکرد این سفر فرصتی برای استراحت است.
حدود ساعت یازده شب، ماری، دستیار شخصی ریچارد بلیک، با نگرانی از کوپهٔ خود بیرون آمد. قرار بود بلیک برای صحبت دربارهٔ چند سند او را صدا بزند؛ اما بیش از نیم ساعت بود که خبری از او نشده بود. ماری مقابل کوپهٔ بلیک رفت و آرام در زد:
«آقای بلیک؟ منم، ماری.»
پاسخی نیامد. دوباره در زد.
فصلنامه شمشک