داستان زندگی

دختر باران

آخرین مشتری، مردی بود که سه بار موجودی حسابش را پرسید و هر سه بار، وقتی شادی عدد را برایش نوشت، عینکش را بالا زد و گفت: — مطمئنید دخترم؟ فکر می‌کردم بیشتر از این‌ها پول داشته باشم! شادی با همان لبخند همیشگی پاسخ داد: — موجودی حساب هیچ‌وقت به …

بیشتر بخوانید »