آخرین مشتری، مردی بود که سه بار موجودی حسابش را پرسید و هر سه بار، وقتی شادی عدد را برایش نوشت، عینکش را بالا زد و گفت:
— مطمئنید دخترم؟ فکر میکردم بیشتر از اینها پول داشته باشم!
شادی با همان لبخند همیشگی پاسخ داد:
— موجودی حساب هیچوقت به اندازهای که آدم فکر میکنه نیست، عمو جان.
مرد خندید، برگه را تا کرد و در جیب کتش گذاشت.
— خدا این خنده رو ازت نگیره.
وقتی مرد از بانک بیرون رفت، نگهبان در شیشهای را بست و تابلوی «پایان ساعت کاری» را پشت آن گذاشت.
ساعت سه و بیست دقیقه عصر بود. نور کمجان آبان از میان پردههای کرکرهای عبور میکرد و روی کف مرمری سالن، خطهای باریک طلایی میانداخت.
خانم کاظمی از باجه کناری سرک کشید.
فصلنامه شمشک